bookmark

معنی دژم

دژم

يعنى ترش،و آشفته،و بيدماغ،و خشمگين،و اين در اصل دژن بوده، بنون يعنى خشمگين،و آشفته،چه دژ بضم دال،بمعنى خشم گذشت.
(
فرهنگ رشیدی
, ص668)
sourceLink

به كسر اول و فتح ثانى و سكون ميم به معنى افسرده و غمگين و اندوهناك و رنجور و بيمار و آشفته و سرمست و مخمور و فروافكنده و انديشه‌مند باشد و اين معنى را بر غير آدمى هم اطلاق كنند و به معنى سياه و تيره و تاريك هم آمده است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص382)
sourceLink

بضم اول يعنى ترش و آشفته و غمكين و اين در اصل دژن بوده بنون يعنى خشمكين و بمعنى مخمور و رنجور و انديشه‌مند نيز آمده و اين معنى را بر غير آدمى نيز اطلاق كنند او را دژمان نيز كويند
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص377)
sourceLink

- [بكسر دال و فتح زاى فارسى] غمگين و اندوهگين باشد. مثالش خسروانى گويد: بيت رخم بگونۀ خيرى شدست ز انده و غم دل از تفكر بسيار خيره گشت و دژم و بمعنى آشفته نيز آيد و باين معنى بر غير آدمى نيز اطلاق كنند چنانكه فردوسى گويد: بيت همى ز آسمان كركس اندر كشد ز دريا نهنگ دژم بركشد و بمعنى سياه و تيره نيز بنظر رسيده مؤيد اين معنى خاقانى گويد: نظم اى زلف بتم بشب سياهى ده باز اى شب شب وصلست دژم باش و دراز
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص549)
sourceLink

غمگين و آشفته و پژمان باشد.خسروانى گفت: بيت رخم بگونۀ خيرى شده زانده و غم دل از تفكر بسيار خيره گشت و دژم
(
صحاح الفرس
, ص220)
sourceLink

[صفت‏] [فارسی‏] افسرده و غمگين و اندوهناك و رنجور و بيماد و دلتنگ و آشفته. و سرمست و مخمور. و فرو افگنده. و انديشه مند. و غضبناك و خشم آلود و اين صفت را بر غير آدمى نيز استعمال كنند. و سياه و تيره و تاريك.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1498)
sourceLink

پژمان و اندوهگن باشد و از غم فرو پژمرده.بو شكور گفت: زبان‌آورش گفت و تو نيز هم#چو خسرو مكن روى بر ما دژم.
(
لغت فرس
, ص136)
sourceLink

مخمور بود.سالار گفته است: بى‌روى تو من هميشه پژمان باشم#در انده و درد و گرم و حرمان باشم دژم را خسروانى گفته است: رخم بگونۀ خيرى شدست زانده و غم#دل از تفكر بسيار خيره گشت و دژم
(
فرهنگ قواس
, ص95)
sourceLink

دژم

(صفت) پژمان.اندوهگن. از غم فروپژمرده.افسرده.غمگين. اندوهناك.رنجور.|| تيره.گرفته.درهم: ابردژم.|| اخمو.اخم‌آلود.چين بر جبين گرفته.پُرچين و شكن شده.|| پژمرده. || سرمست و مخمور: چشم دژم.|| سياه. تيره و تاريك: شب دژم.|| غضبناك. خشم‌آلود.گرفته.مكدر. -دژم داشتن چهره؛ گرفتگى و عبوسى و اخم‌آلودگى دادن به رخسار. -دژم داشتن دل را؛ هراسان بودن به دل ازچيزى. -|| غمگين بودن. -دژم داشتن روى؛ اخم‌آلود كردن آن. -ابر دژم؛ ابر تيره و سياه كه پرباران است. -پاسخ دژم؛ پاسخ تند. -ديو دژم؛ ديو زشت و بدتركيب. -روز (روزگار) دژم؛ روزگار تيره و تار و زشت.گاه تنگ‌دلى و تكدّر.هنگام نادارى و افسرده‌خاطرى. -روى دژم؛ روى ترش. -شاخ‌دژم؛ شاخ پژمرده.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1287)
sourceLink

ضرب المثل دژم

چرا نه مردم عاقل چنان زيد كه به عمر - چو دردسر كندش مردمان دژم گردند

چنان‌چه بايد بودن كه گر سرش ببرى بسر بريدن او دوستان خرم گردند. عسجدى. رجوع به: آنچنان زى كه...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص611)
sourceLink

اگر پشه از شاه يابد ستم - روانش به دوزخ بماند دژم

فردوسى. رجوع به: اسكندر رومى را پرسيدند...، شود.
(
امثال و حکم
, ص197)
sourceLink

چو باشد درم دل نباشد دژم

(دگر ده شتر بار كرد از درم...) فردوسى. و در جاى ديگر فرمايد: گهر هست و دينار و گنج و درم چو باشد درم دل نباشد دژم. فردوسى. رجوع به: اى زر تو خدا نۀ...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص631)
sourceLink

(گهر هست و دينار و گنج و درم...)فردوسى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص286)
sourceLink

از غم شود جان خرم دژم

(شما دل مداريد چندين بغم كه...) فردوسى. نظير: غم پيرزن خورد مى‌مرد تيرزن. غم دنياى دنى چند خورى باده بخور. خذ العيش ودع الطيش. اشرب و اطرب ودع الدنيا. از بيهقى‌؟
(
امثال و حکم
, ص139)
sourceLink

بخت بد است اژدهاى دژم

(يكى داستان زد پس از مرگ اوى بخون دو ديده بيالوده روى كه... بدام آورد شير شرزه بدم بمردى نيابد كسى زو رها چنين آمد اين تيز چنگ اژدها.) فردوسى رجوع به: اگر بهر سر مويت...، شود.
(
امثال و حکم
, ص393)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.